امروز روز آخر سال است و
شدیداً تنهایی ام را وسیع کرده ام
یا خودش وسیع شده است!
و برای همین فردا که روز آغاز سال است
دوست دارم جایی دور از شهرم باشم
تا بیش از این آزارم ندهد شاید..
این تن بودن.. این.. خود بودن..
بهتر است به ایرج پناه ببرم و
تو این بیداد پهناور تو این شبراه سرتاسر
نه یک دست و نه یک آغوش نه یک سنگ و نه یک سنگر
پناهی نیست جز آواز رفیقی نیست جز دیوار
..شاید به همین دلیل است که اینقدر دوست دارم خواندن را و آواز خواندن را
و اینقدر احساس نزدیکی می کنم به دیوار ها و دیوار نوشته ها
اشمب از آن شب هایی ست که من نه از درد دوری معشوق
فقط و فقط از دوری خودم از مادرم
از پدرم.. از خودم/ می توانم بخوانم :
شب بی عاطفه برگشت، شب بعد از رفتن تو
//
بعدش هم.. برای خیلی ها باید بنویسم.
باید شعرهایم قوی باشند
مثل ستونی که دیده نمی شود.
یادم باشد سعی کنم هیچ وقت آدم نشوم
همیشه همان :
شاعر همیشه یک خر تنهاست
بمانم
حتّی اگر مهندس شده باشم
یا هر چیز دیگری .. اگر جایی کار کنم و حقوقی بگیرم
و زندگی روزمرّه ای داشته باشم هم..
نه نباید آدم شوم/
/
بعدش هم بنویسم برای خیلی ها:
آن اوّلی که خانه خرابم نمود و رفت
دوّم دری به خانهی خوابم گشود و رفت
سوّم خودش طلوع نخستینِ شعر بود
همراه هر ترانهی نابم شد و نرفت
// چهارم..
// من صدای سبز خاک سربی ام
/// باورم کن که تو سینه غم دارم به حجم فریاد
آخه این غمِ کمی نیست، که صداقت رفته بر باد
----------------------------------------------------
نباید بترسم
باید ماند در این ویرانه و ساخت!
اگر نشد هم
لااقل وجدانت آسوده است که حرفت را زده ای!
/--------------------------/
من هنوز خواب می بینم
که این خودش غنیمته
///..././
تمام!
ببار احمق. ببار احمق. ببار ای برف احمق!
|