| |
| یکشنبه 31 تیر ماه سال 1386 |
| مرگ را برای خودم و خودش دوست دارم! |
تمام شد.. مرگانه ها را می گویم
دیگر چیزی درباره ی مرگ نخواهم نوشت..
حداقل در اینترنت!
بهتر این ست که مرگ را برای خودم داشته باشم
فکر می کنم مرگ هنوز مبتذل نشده ست
پس خوب است که خودم آن را به ابتذال نکشانم! |
|
| |
| سه شنبه 26 تیر ماه سال 1386 |
| دل نده به عاشقانه |
من خیس می کنم کسی را...
و تو
جایی در راستای این درخت
- که پایش را هم نمی بینم -
و در خلاف جهت من
نشسته ای و به شیشه ی خیس آلود پنجره
- شاید هم تلویزیون که آهنگی ست -
نگاه می کنی..
خوب دقّت کن،
شاید مرا هم دیدی.. .. |
|
| |
| دوشنبه 18 تیر ماه سال 1386 |
| با باران ، بیژن ، تابستان . |
خدای باران تنها بود...
کنار درختی از خیابان چای و بوی آفتاب شاه نشین کوه
دیدمش
و من حالا خیس تر از باران هایم
دستوری دارم از خدا
که تورا نیز ، خیس . .
با من تا باران بیا
برویم به دیروزِ برف
شاید خدای باران از تنهایی در آمد
....
سازت را هم بیاور..! |
|
| |
| پنجشنبه 14 تیر ماه سال 1386 |
| هیچ کسی را ندارد |
نمی خواستم..
امّا صمیمیّت گریه دار محمّد صالح علای عزیز
مجبورم کرد..:
....
فنر های تخت به هم می گویند
این بیچاره چقدر بی کس است
هیچ کسی را ندارد
هیچ کسی را ندارد
یعنی..
از مادرش دور است!
|
|
| |
| سه شنبه 12 تیر ماه سال 1386 |
| خواهران وبرادران هر تابستان.. |
چه فرق می کند که
خواهران این تابستان باشند
یا آن پاییز
خواهران این بهار باشند یا . .
برادران آن زمستان!
چه فرق دارد که از موهایشان صدای کمانچه بریزد
یا صدای سه تار
یا حتّی نی..
از خیابان چای بگذرند
یا کوچه ی ابریشم
و یا از جاده ی کویر..
مهم این است که شعر باشند
شعر...
|
|
| |
| دوشنبه 11 تیر ماه سال 1386 |
| شعر هرکس دارد! |
یک شعر
هیچ وقت نمی تواند
فقط
یک معشوقه داشته باشد... |
|