پشت فرداها حرف .
حرف ، یک حسرت داغ.
جاده ای تا دیروز .
باد ، آواز ، مسافر ، و کمی میل به مرگ.
شعرِ پیچک ، و رسیدن ، و حیات.
من، و دلتنگ، و این کاغذِ بیفکرِ سفید.
مینویسم ، و صدا.
مینویسم ، مثلِ تکرار و مرگِ یک صرف!
یک نفر دلتنگ است.
یک نفر میخواند.
یک نفر میشمرد.
دو نفر میمیرند،
یک نفر میماند.
زندگی یعنی؛ یک مرگِ غلیظ.
از چه دلتنگ شدی؟
دیرپایی بد نیست؛
مثلاً خوب نگه کن ، خورشید
که پس از رفتن ما نیز
پر از تابش روز
یا که آرامش شب
دم به دم میتابد.
یک نفر دیشب مُرد.
و هنوز ، آسمان بیمار است
شاید امروز دگر روحِ مرا میخواند.
قطره ها در جریان،
برف هم رو به هبوط
و زمان دستِ جنونِ باروت .
دیرپایی بد نیست..
زود دیگر!
بنویس.
../. خودِ میرعماد این را ساخته است!
../.. خود میرعماد خیلی سهراب را دوست دارد طوری که روی شعرهایش شعر می نماید!
../... اگر می گویید نمی باید و نمی توانم ، این و این را هم بخوانید!
|