خورشید بی حجاب
  
 تا کی به پشت پرده نهان بودنی چنین؟!    خورشید، بی حجاب شو و هم ترانه باش
 
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو
موضوع بندی

خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
شنبه 22 مهر ماه سال 1385
مولای سبز پوش ! ای اعتبار عشق

می بینی؟

همیشه همین طور است امیرالمؤمنین عزیزم!

تا هستی کسی خوبی هایت را نمی شناسد

و اگر هم بشناسد نمی گوید...

اگر بد نباشی هم بدی تو را می گویند

همیشه همینطور است علی جان!

تا بودی کسی نمی دانست تویی که هر شب به گرسنگان غذا می رسانی

و در ماندگان را نوازش می کنی

حتّی بسیاری گمان می کردند نماز هم نمی خوانی!

تا رفتی تازه دریافتند ، چه کسی بود

که شب ها یتیمان و درد کشیده ها را تنها نمی گذاشت!

 

اینجا همیشه همین طور است درکت می کنم!

ولی من و خودت که می دانیم برایت و برایمان مهم نبود و نیست که بدانند و بگویند

یا نه ...!

 

شامت به خیر باد .

ابن ملجم مرادی هم دوستت دارد!


 
جمعه 21 مهر ماه سال 1385
دردانه ای برای خود خدا!

 

شب است . رهگذری غریب ، بر فقیری در کوچه ای خلوت وارد می شود

پس از مدّتی به مانند هر شب ، یکی برای فقیر تکه ای نان ، با خرما می آورد

و اضافه ای هم برای رهگذر به او می دهد..!

رهگذر می پرسد او که بود....!؟    ...

/

تو برای اقامه ی نماز صبح به مسجد می آیی..

یکی در خواب است .. بیدارش می کنی برای نماز!

بر نماز می ایستی...

به سجده می روی و همان یکی ، رستگارت می کند!

//

 

../.: تو یه همچین موقع هایی بود که حضرت علی. مسجد کوفه. خدا.!


 
سه شنبه 18 مهر ماه سال 1385
با خدا آزادم!

نان خریدن !

و پنیر و سبزی ،

صف طولانی نان!

مکث کوتاه شعور

هرم گرمای تنور

. . .

شدم از قصّه ی بی لحظه ی آدم ها دور!


 
یکشنبه 16 مهر ماه سال 1385
یکدانه گی!

 

کاش فهمیدن من سخت نبود و گاهی

لحظه های شب من چهره ای از هم غم داشت

 

                                               خودم!

 

چقدر دور از همه

 

هستم!

 


 
پنجشنبه 13 مهر ماه سال 1385
بی تو ..

من دلم می خواهد زیر باران بروم

و در آنجا نفسی تازه کنم

و دلم میخواهد که تو از حادثه ای ،

باز به من عطر نرگس بدهی...!

 

    / .من مادر می خواهم چرا نمی فهمی خدا؟!!


 
پنجشنبه 13 مهر ماه سال 1385

کوچه وقتی که نباشی رگ خشکیده ی شهره

ماه تو گوش خونه گفته دیگه با پنجره قهره

 

..

                                         افشین یداللهی


 
جمعه 7 مهر ماه سال 1385
نماز صبح

 

دوباره خادم میخانه  بر اذان رو کرد 

پیاله پر شد و مِی را به سوی سجده کشاند!

 

../.: لحظه !


 
پنجشنبه 6 مهر ماه سال 1385
انسان بودن!

 

من گرفتارم!

بله من هم گرفتارم

من هم با خیلی ها یک ساعت تلفنی حرف می زنم

من هم  گرفتارم و خیلی از کارهایی که می خواهم ،

نمی توانم به موقع انجام دهم!

امّا فرق من این است : عزیزم!

 

من گرفتار انسانیت هستم!


 
چهارشنبه 5 مهر ماه سال 1385
کمی مرا ببخشید

سلام

ببخشید خانم

شما با احساس عشقتان حالم را به هم می زنید

ببخشید ، شما با دوستی دو روزه تان حالم را به هم می زنید

ببخشید شما بیشتر اوقات حالم را به هم می زنید!

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 92648


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها