خورشید بی حجاب
  
 تا کی به پشت پرده نهان بودنی چنین؟!    خورشید، بی حجاب شو و هم ترانه باش
 
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو
موضوع بندی

مخصوص زوجهای جوان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 13 شهریور ماه سال 1385
حادثه ای برای خودم

لطفاْ یک حادثه ی سفید به من بدهید جناب خدا!

حادثه ای که هنوز شروع نشده باشد

تا من برایتان رنگ آمیزی کنم

...

فقط یک حادثه ی سفید . شاید هم بی رنگ.

ببین من چطور می سازم

و بقیه پیش از این چطور ساخته اند

 

../.: ویران کرده اند!


 
دوشنبه 13 شهریور ماه سال 1385
دیگر از سقف زمانه آفتابی بر نمی تابد مرا!

لالا لالااااااااای لالای لای

لای لالا لالای

لالا لالااای لالا لالای

لالا لای ...ه .. م

لالا لالااااای لالا لالای

لا  لالای لالای لالای..

لالا لالااای  لالا لالای

لالای .. ه...م

 

  ../.: فرامرز اصلانی ست که زمزمه می کند!


 
پنجشنبه 9 شهریور ماه سال 1385
شروع مرگینه گی!

 

و اکنون که از مرگ مینویسم

هنوز زنده ام و زندگانی را که مرده اند نگاه میکنم

 

و زمان مرگ را از خدا می شنوم!

 

 


 
شنبه 4 شهریور ماه سال 1385

 

تمام حاصل غَلَیان احساسات یک قلیان* ، دودی ست که در هوا پخش ،

 

و ناپدید و فراموش می شود!

 

 

* : اینجا هم غلیان درست است! و قلیان یک غلط مصطلح.


 
شنبه 4 شهریور ماه سال 1385
درخت می کارم!

 

درخت می کارم

 

زمینش می دهد ریشه

 

بهارش ، برگ

 

و برهنه اش می کند پاییز

 

         به خاطر دست های من این آغوش

 

تا درختی دوباره زاده شود

 

که آسمان بباردش باران

 

که زمین بگیردش ریشه

 

بهار بخواندش با برگ و لختش کند پاییز

 

     به خاطر من؟

 

               یا مرگ؟   

 

                                 بیژن نجدی

 

 

../.‌ : در امروز مانندی بیژن نجدی رفت!

 

../..‌ : در امروز مانندی مهدی اخوان هم رفت!


 
جمعه 3 شهریور ماه سال 1385
کاغذ نگاه

آن وقت که مداد را به دستم نداده بودند ، ..

کاغذ سفید بود!

به کاغذ نگاه می کردم . کاغذ مرا می خواند!

امّا حالا ، من مداد دارم

کاغذ مرا نگاه می کند و من

 

او را می نویسم!


 
پنجشنبه 2 شهریور ماه سال 1385

هر شبی که می گذرد و صبح می شود ..!

چگونه می توان باور کرد صبح را

در حالی که مؤذّن مسجد ،

هر بار اذان صبح را با همان لحن همیشگی می گوید...

 

خورشید از همان سمت همیشگی طلوع می کند..

 

و باد ها وابر ها و باران ها از همان راهی می روند که همیشه...!

 

 


 
چهارشنبه 1 شهریور ماه سال 1385
پنجره ی خالی

 

امشب هم ، خب، مثل همیشه شب است!

امشب هم مثل همیشه ی شب ها بیدارم.

امشب هم خب، صبح خواهد شد !

                       و به دیوار اتاق ، ماه خواهد چسبید.

 

و تنها پنجره ، شب را  تا صبح ِ شبِ فردا باز است

و با من هست 

و حرف !


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 92671


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها