خورشید بی حجاب
  
 تا کی به پشت پرده نهان بودنی چنین؟!    خورشید، بی حجاب شو و هم ترانه باش
 
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو
موضوع بندی

مخصوص زوجهای جوان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 24 فروردین ماه سال 1385
طرح..

 

خدای را نگاه کن که چه چیزخلق می کند

 

 

  صندلی را میـز را، دیوار را

 

 

       تکرار را، تکـرار را ، تـکــرار را!


 
دوشنبه 21 فروردین ماه سال 1385
ترانه ای برای تعریف لحظه هایمان!

 چن تا خواب نصفه مونده تا سحر ؟

 چن تا هق هق مونده تا ته سفر؟

 چن تا باغچه تا حیاط بچگی

 چن تا نامه ی خیس گریه پشت در؟

 چن تا شیون مونده تا لبخند من؟

 چن تا بوسه مونده تا عاشق شدن؟

 خواب آبی خواب آفتابی می خوام

 رنگ دریا موجای شکن شکن!

 

این ترانه ایست که بیژن مرتضوی از شهیار قنبری برایمان می خواند

ما در خود ِخود ِشب هستیم - آنقدر نزدیک که خودش هم نمی داند-

و در روز های تولّد بلاگ اسکای به این وبلاگ فکر می کنیم

که مارا تقریباً بزرگ کرد

و افکارمان را.....!

 

 و هنوز بر همان احساس گذشته ایم که

 

 اینجا جذاب ترین سایت وبلاگی فارسی زبان است!

 


 
یکشنبه 20 فروردین ماه سال 1385

کاش میشد لحظه ها را پس گرفت!

 

ای کاش می توانستم اعمالی را که شما انجام می دهید

انجام دهم

اینگونه مطمئنّاً کمتر عذاب می کشیدم!


 
شنبه 19 فروردین ماه سال 1385
هنوز هم باش

تو را به ترانه هایم

و به نغمه هایت قسم می دهم

باز هم آزاده باش

چون اگر تو آزاده نباشی که؛

 

 

من نمی توانم آزادگی را معنا کنم!


 
دوشنبه 14 فروردین ماه سال 1385
متأسّفم

 

کاش می توانستم بدون اینکه قفسه ی سینه ام را بشکافم

 

و کسی متوجّه زخمی در بدنم شود قلبم را بکنم  

 

و از پنجره ،   

 

به دور دست ها پرتاب کنم.

 

متأسّفم که نمی شود !


 
جمعه 11 فروردین ماه سال 1385
متأسّفم . . .

 

 

 

من متأسفم که اکانتم تمام می شود. متأسفم که گاهی

 

 دامون 20 دقیقه از اکانتم را می خورد.

 

من متأسفم که تو را بی خداحافظی در نصفه ی شب تنها می گذارم

 

متأسفم که بدون اینکه  بخواهم ، بحث هایم نیمه کاره می شود - دیگران نمی گذارند-

 

متأسفم که هنوز می خواستم خیلی از شعر هایم را برایت بخوانم....

 

متأسفم که  شب شهادت امام حسن و رحلت حضرت رسول است

 

و من آهنگ شاد گوش می دهم ! نه متأسف نیستم !

 

آنها خودشان می دانند ما چه می کنیم و چرا...!! ؟

 

 

متأسفم که می ترسم !

 

 می ترسم از اینکه شعرم را پراکنده در جایی چاپ کنم

 

می ترسم برای یک غریبه شعرم را بخوانم ! چون می دانم شعر هایم زیبا هستند

 

می ترسم گاهی، که شعر هایم را جز خودم ، هیچ کس نفهمد  - حتّی خدا – !

 

می ترسم وقتی دارم شعر می گویم شیر بخورم

 

 ( شیر به من یک احساس خفگی غریب می دهد)

 

مبادا که شعرم گرم و خفه شود و نیمه تمام بماند!

 

می ترسم شیر را بخورم و تمام شود و پدر ، دم صبح،

 

 شیری برای خوردنِ بی خوابی نداشته باشد!

 

می ترسم در خواب بمیرم !

 

می ترسم در نوروز بمیرم !

 

 

می ترسم مرگم، مُرده باشد!

 

 

 

می ترسم وقتی می خوابم مثل خیلی از اکنونی ها ،

 

خواب نبینم!

 

می ترسم وقتی در دنیای نت با کسی حرف میزنم خوابم ببرد!

 

یا شاید هم  I S P را ........!

 

 

 

    ../.:و می ترسم ندانید که    من می دانم !


 
پنجشنبه 10 فروردین ماه سال 1385
متأسفم!

تیغ های ژیلت بی تکلیف بر کاغذی افتاده اند

از اینکه نمی دانند چه چیز را در کجا بیاد ببُرند

و من متأسّفم که  هیچ کدامتان انگار   حرفهایم را نمی فهمید

و بلا تکلیف مانده اید .....

وقتی می گوییم ببُر

ببُر.

و قتی می گویم ............  خفه اش کن!


 
چهارشنبه 9 فروردین ماه سال 1385
زبانحال ۱۳۸۴

 

 پنجشنبه 2 تیر

 

 اگر نوشتنمان نمی آید ،

 

  دیگران که پیش از ما چیز هایی نوشته اند

 

  پس می گذاریم بگویند:

 

 واسه بیگانگی ما،هیچ نگاهی آشنا نیست

 

 آدما رنگ و وارنگن امّا هیچکی شکل ما نیست

 

 گرچه تو باغ بلوریم امّا جنس شیشه نیستیم

 

 با تنای کاغذیمون، توی دست آب شکستیم

 

                                                    منصور تهرانی

 

 

و ما در آن روزها چه برنامه ای و چه حالی داشتیم با این ترانه

 

و جالب که، این روزهای ما هم تا حدّی با این ترانه جور است!


 
یکشنبه 6 فروردین ماه سال 1385
گل های روی قاشق

 

 

 مرغکی که روزهاست سرش را بریده اند

 

 داخل دیگ هنوز هم جان می دهد و بالا و پایین می رود

 

 - از گرما این بار -

 

 می توان او را نجات داد

 

 قاشق فلزی داغ است.

 

  طرح زیبای گل های دسته ی قاشق بر دست!


 
جمعه 4 فروردین ماه سال 1385

در این لحظه .........

 

حالمان از خدا به هم می خورد

 

او چگونه تمام صفات پسندیده را در خود مستتر دارد

 

امّا هیچ نمی کند که فقط حرف ما را باور کنند!


 
سه شنبه 1 فروردین ماه سال 1385
شیشه ی تمیز

 

بر شیشه نویسیم که حیف است که این شیشه ی شفّاف

رنگ کدر خاک

به اندام بگیرد!

 

../:از شعرانه ها هم می تواند باشد!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 92674


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها