من متأسفم که اکانتم تمام می شود. متأسفم که گاهی
دامون 20 دقیقه از اکانتم را می خورد.
من متأسفم که تو را بی خداحافظی در نصفه ی شب تنها می گذارم
متأسفم که بدون اینکه بخواهم ، بحث هایم نیمه کاره می شود - دیگران نمی گذارند-
متأسفم که هنوز می خواستم خیلی از شعر هایم را برایت بخوانم....
متأسفم که شب شهادت امام حسن و رحلت حضرت رسول است
و من آهنگ شاد گوش می دهم ! نه متأسف نیستم !
آنها خودشان می دانند ما چه می کنیم و چرا...!! ؟
متأسفم که می ترسم !
می ترسم از اینکه شعرم را پراکنده در جایی چاپ کنم
می ترسم برای یک غریبه شعرم را بخوانم ! چون می دانم شعر هایم زیبا هستند
می ترسم گاهی، که شعر هایم را جز خودم ، هیچ کس نفهمد - حتّی خدا – !
می ترسم وقتی دارم شعر می گویم شیر بخورم
( شیر به من یک احساس خفگی غریب می دهد)
مبادا که شعرم گرم و خفه شود و نیمه تمام بماند!
می ترسم شیر را بخورم و تمام شود و پدر ، دم صبح،
شیری برای خوردنِ بی خوابی نداشته باشد!
می ترسم در خواب بمیرم !
می ترسم در نوروز بمیرم !
می ترسم مرگم، مُرده باشد!
می ترسم وقتی می خوابم مثل خیلی از اکنونی ها ،
خواب نبینم!
می ترسم وقتی در دنیای نت با کسی حرف میزنم خوابم ببرد!
یا شاید هم I S P را ........!
../.:و می ترسم ندانید که من می دانم ! |