خورشید بی حجاب
  
 تا کی به پشت پرده نهان بودنی چنین؟!    خورشید، بی حجاب شو و هم ترانه باش
 
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو
موضوع بندی
 
شنبه 28 آبان ماه سال 1384
ای سهراب تو به خدا بگو

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی

همت کن

و بگو ماهی ها

حوضشان بی آب است.


 
پنجشنبه 26 آبان ماه سال 1384

و ای تهران بزرگ تو را در شبی بارانی

با چشمهای بارانی نزدیک ترین عزیزانم تنها گذاشتم..

و ای باران ببار که او به بوی دیار بازگردد

که من به دیار بازگشتم...

برادر جان نمی دونی چه تلخه وارث درد پدر بودن..


 
یکشنبه 22 آبان ماه سال 1384
بابا بزرگ..

یه عینک و چندتا کتاب   یه فندک و یه چوب سیگار

 

یه قوطی قرص، یه جانماز  یه پُشتی کُنج یه دیـوار

 

یه پیشونی، چند تا چروک  یه تختخواب مثل قـفـس

 

توسـینه ی پــدربزرگ،     مونده مردّد یه نفـس

 

موی سفیدش مثه برف  ریش بلندش مثه یاس

 

توکوچه مون می برنش   رو شونه ی همسایه هاس

 

 تو راه آخرین سفر 

 

 چه با شکوه، چه بی صدا

 

 بزرگترا بِهِم میگن    

 

 رفته بابات پیشِ خـدا

                                       دکتر شاهکار بینش پژوه

 

 

به یاد درویشعلی غبرایی؛ پدر بزرگ نا دیده ای که دَه جوانش را ندید

 

و دنیا را در جوانی رها کرد...

 

و ما را هم بدون پدربزرگی مهربان.

 
جمعه 20 آبان ماه سال 1384

و بر سر هر کوچه بنگاهی دیدند

 

و بر سر هر کوچه درخت سبزی می سوخت...

 

امّا دروغ را در دنیا باور نکردند

 

ابرها نازل شدند بر درختی که میسوخت..

 

و سهم ابر ها نیز چیزی جز باران اسیدی نبود

 

 

 

با احترام به روح سهراب سپهری


 
جمعه 20 آبان ماه سال 1384
مادر

...  ...

 

یه دل خوش یه حرف راست

 

یه مادر از تبار نور دارو ندارم همیناست

 

تو لحظه های تنهایی محرم راز من تویی

 

تو اوج دل شکستگی تنها پناه من تویی

 

وقتی حسابی ابریَم سر روی شونه ت میذارم

 

بازم مث بچگیا همش بهونه میارم

 

مثل همون بچهگیا که بر نمی گرده دیگه

 

..../

 

 گریه کن گریه قشنگه...

 

گریه کن گریه کن  گریه ای آواز خاموش

 

گریه کن گریه کن ای ترانه ی فراموش گریه کن

 

 

 

 

 

 مادر....


 
چهارشنبه 18 آبان ماه سال 1384
کلاس نوشته ها

دوشنبه

 

ولم کن عزیزم!

 

اینا فقط می نویسن. خودشونم نمی فهمن چی رو دارن حل میکنن.

 

/

 

دراین تنهایی ممتد، فقط دست توبردر زد

 

ندیدم از تو ای دیرآمده، ناخوانده مهمانتر

 

/

 

به نطرت من 15 بهمن 1383 تو اتوبوس چه شعری گفتم

 

که الان یادم نیست. کاغذشم ندارم؟!

 

کویر؟! _ دشت؟! _باران؟!

 

خاک؟


 
سه شنبه 17 آبان ماه سال 1384
اینها دروغ نیست

خدا ... مرا چقدر بزرگ آفریدی...!

آنقدر بزرگ و نزدیک به انسان ها که حتّی وجودم را حس نکنند..

و مرا نشناسند..


 
یکشنبه 15 آبان ماه سال 1384
روز های پاییزی.

و چه روزها کوتاهند

 

و پاییز با غمی پرحرف

 

بر دل های ما نزول اجلال فرموده است

 

./.

 

وناگهان با یک توده ابر گریان

 

چه زود شب شد..!


 
یکشنبه 15 آبان ماه سال 1384
شعرانه های ۱۳۸۴

پنجشنبه 22 اردی بهشت

 

قصه گو ،قصه نگو واسه خوابوندن من

 

سعی بیهوده نکن واسه ی موندن من

 

قصه گوی خوب من ، حرفاش برام ترانه بود

 

قصه هایی که میگفت قصه ی عاشقانه بود

 

 

صحبت خلقت آدم که میشد قصّه ی آدم و حوا رو میگفت

 

می دونست که تشنه ی محبتم قصّه ی مجنون و لیلا رو میگفت

 

 

قدرت عشقو اگه میخواست بگه قصه ی شیرین و فرهادو میگفت

 

صحبت از بازی تقدیر اگه بود قصه ی شیرینِ شهرزاد و می گفت

 

قصه گو ،قصه نگو واسه خوابوندن من

 

سعی بیهوده نکن واسه ی موندن من

 

 

لحظه ی فاجعه وقتی می رسید اشک توی چشمای من حلقه میزد

 

وقتی که اشکارو تو چشام می دید میومد کنار تختم می نشست

 

 

خم میشد روی سرم بوسه بر لبام میزد

 

یادمه،خوب یادمه زیر لب صدام میزد

 

 

این کاراشم واسه من یه قصّه بود

 

رفتنش برام یه دنیا غصّه بود رفتنش برام یه دنیا غصّه بود

 

 

قصه گو ،قصه نگو واسه خوابوندن من

 

سعی بیهوده نکن واسه ی موندن من ...

 

                                                               اجرا: هوشمند عقیلی


 
جمعه 13 آبان ماه سال 1384
تکرار گذشته ها..!

در شبِ عصیان ترین شعر، چراغ ها را خاموش کن

 

تا تورا بیدار نبینند

 

زیرا بیداری در این زمانه ی خواب آلود

 

گناه بزرگیست


 
جمعه 13 آبان ماه سال 1384
سه گانه ..

سه ته سیگار ...

دوتا رو تو سطل آشغال میندازی

و سوّمی رو دوست داری و لذت می بری که زیر پا لِه کنی...

/

و در همان شب است که سه پرده بر دیوارهای شهر می بینی که

هر سه خبر از انتقال میدهند

و نسبت به هر سه احساس تنفر میکنی...

دو تایشان نابود میشوند...!


 
چهارشنبه 11 آبان ماه سال 1384
سه گانه.

سه حلزون بر دیوار یک نیمه یک سهمی را میسازند

 

/

 

سه گربه در نیمه شبِ دو کوچه...!

 

و سه شعله، سه نخ سیگار را روشن میکنند

 

/.

 

و تو همه این ها را یک بار می بینی

 

و سه بار مرور می کنی..

 

و در سه گانه ترین شبانه ها سه شعر میگویی!


 
یکشنبه 8 آبان ماه سال 1384
گنگی./..!
صدای گنگ  طوطیانی که با صدای ناهنجار تکرار می کنند

لا بشیء مِن آلاء ربک اُکذّب..

و من که دوست دارم در این مواقع گنگ باشم..

../.:و گنگ بودن من خوشبختانه به اختیار خودمه!

 
شنبه 7 آبان ماه سال 1384
فکر...!
با خودم فکر میکنم!

که به چیزی فکر نکنم تا خوابم ببرد

در حالی که همین..  خود فکری ست که باعث نخوابیدن من می شود..


../.: و من ناگهان میبینم که این؛ چقد شباهت داره

به این که میگن  عادت کن که به چیزی عادت نکنی!



 
شنبه 7 آبان ماه سال 1384
صبحانه.
بفرما.. نماز صبح...

ابری نباش بی بی آبی 

بپوش امشب رخت آفتابی

 
جمعه 6 آبان ماه سال 1384
..عنوانم میخواد مگه..؟!
و تو چی میدانی عشق چیست برای من...؟

و تنهایی..!

و تو حتی نمی توانی عشق را برای خودت معنا کنی..

و من  . وارث پاکی ... در این دنیا فقط برای انسانهای دیگر

قصه می نویسم

قصه می نویسم....







قصه هایی که... بی پایان!

   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 92679


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها